محمد بن حسين البيهقي
755
تاريخ بيهقى ( فارسي )
روا دارم كه جانب ايزد ، عزّ ذكره ، نگاه داشته باشم ، كه خداى ، تعالى ، اين همه راست كند 1 . وزير گفت « چون حال برين جمله است ، آنچه جهد آدمى 2 است بجاى آورده آيد ، اميد است كه درين غيبت خللى نيفتد . » و بازگشتند . و ديگر قوم 3 همچنان خدمت كردند 4 و بازگشتند ، چون بيرون آمدند ، جايى خالى بنشستند و گفتند : اين خداوند را استبدادى است از حدّ و اندازه گذشته 5 ، و گشادهتر ازين نتوان گفت ؛ و محال 6 باشد ديگر سخن گفتن كه بىادبى باشد ، و آنچه از ايزد ، عزّ ذكره ، تقدير كرده شده است 7 ديده آيد . و بپراگندند . و روز پنجشنبه نيمهء ذىالحجّه سپاه سالار على 8 را خلعت پوشانيدند سخت فاخر و پيش آمد و خدمت كرد و امير وى را بستود و بنواخت و گفت اعتماد فرزند و وزير و لشكر بر تو مقصور 9 است ، خواجه با شما آيد و او خليفت ماست ، تدبير راست و مال لشكر ساختن بدوست و كار لشكر كشيدن و جنگ به تو ، مثالهاى او را نگاه مىبايد داشت و همگان را دست و دل و رأى يكى بايد كرد تا در غيبت ما خلل نيفتد . سپاه سالار زمين بوسه داد و گفت « بنده را جانى است ، پيش فرمانهاى خداوند دارد 10 » و بازگشت . و روز شنبه هفدهم اين ماه وزير را خلعت دادند خلعتى سخت فاخر بدانچه قانون 11 بود و بسيار زيادت كه دل وى را در هر بابى نگاه مىداشت ، زيرا كه مقرّر بود كه مدار 12 كار بر وى خواهد بود در غيبت سلطان . و چون پيش آمد ، امير گفت : مبارك باد خلعت ، و اعتماد ما اندرين شدن 13 بهندوستان بعد فضل اللّه 14 تعالى بر خواجه است و نذر است و آن را وفا خواهيم كرد . نخست فرزند را و پس سپاه سالار را و جملهء حشم 15 را كه مىمانند بوى سپرديم و همگان را بر مثال وى كار بايد كرد . گفت « بنده و فرمان بردارم و آنچه شرط بندگى است بجاى آرم » و بازگشت ، و وى را سخت نيكو حقّ گزاردند 16 . و روز دوشنبه نوزدهم ذوالحجّه امير پگاه 17 برنشست و بصحراى باغ پيروزى 18 بايستاد تا لشكر فوج فوج بگذشت . و پس از آن نزديك نماز پيشين اين سه بزرگ : فرزند و وزير و سپاه سالار پياده شدند و رسم خدمت بجاى آوردند و برفتند . و خواجه بونصر